یادداشت‌های مسعود شکری

سلام خوش آمدید
خطر سوادِ سطحی؛ از دانستن تا فهمیدن

در جهان امروز، ما بیش از هر زمان دیگری به دانش دسترسی داریم — اما به طور متناقض، کمتر از هر زمان دیگری می‌فهمیم. در چند ثانیه می‌توانیم از هوش مصنوعی بخواهیم هر مقاله، کتاب یا نظریه‌ای را برایمان خلاصه کند. اما پرسش بنیادین این است: آیا دانستن سریع، ما را دانا‌تر می‌کند؟ یا صرفاً سطحی‌تر، شتاب‌زده‌تر و وابسته‌تر به ابزار؟

وقتی هوش مصنوعی شکل اندیشه را تغییر می‌دهد

هوش مصنوعی آرام‌آرام شکل فکر کردن ما را تغییر می‌دهد. پیش‌تر گفت‌وگوهای انسانی با ریتمی طبیعی همراه بود؛ با مکث‌ها، تردیدها و مسیرهای پرپیچ‌وخم تا به نتیجه برسیم. اما وقتی با هوش مصنوعی روبه‌رو می‌شویم، همه‌چیز متفاوت است. ماشین خسته نمی‌شود، رشته‌ی سخن را گم نمی‌کند و پاسخ‌ها را سریع و کامل ارائه می‌دهد. همین باعث می‌شود ما هم ناخودآگاه سرعت خود را بالا ببریم و تصمیم‌هایمان را زودتر بگیریم، حتی اگر هنوز فرصت کافی برای اندیشیدن نداشته باشیم.

وقتی مغز از کارهای سخت فرار می‌کند

تا حالا شده بخواهید یک کار مهم را شروع کنید (نوشتن یک گزارش، مطالعه یک فصل، انجام یک پروژه یا حتی تمیزکردن اتاق) اما قبل از اینکه بفهمید چه اتفاقی افتاده، خود را وسط اسکرول‌کردن‌های پایان‌ناپذیر اینستاگرام می‌بینید؟ تا حالا شده که پشت میز نشسته باشید، لپ‌تاپ روبه‌رویتان باز باشد، اما مغزتان به‌طرز عجیبی از کار کردن امتناع کند؟ نه تمرکز ، نه انگیزه، نه کشش برای پیش رفتن.

درس‌هایی از رضا امیرخانی

خیلی وقت بود که میخواستم درباره رضا امیرخانی بنویسم. قبلا بخشی از توصیه های او برای نوشتن را جمع آوری کرده بودم ولی وقت نشده بود که مرتب و منظم کنم و با مقدمه ای آن را منتشر کنم. فکرش را نمیکردم که حادثه ای که سلامتی او را به خطر انداخته است، باعث این نوشتن شود.

هنر "ندانستن" چیزهای بی‌ارزش

دانستن، یکی از ارزشمندترین ابزارهای انسان است. با دانش است که می‌توانیم تصمیم‌های آگاهانه بگیریم، جهان اطرافمان را بهتر درک کنیم و مسیر زندگی‌مان را روشن‌تر کنیم. اما دانستن فقط جمع‌آوری اطلاعات نیست. وقتی اطلاعات بدون نظم و انتخاب به ذهن ما هجوم می‌آورند، گاهی همین دانش، ما را گمراه می‌کند و اصلا به طور دقیق‌تر باید بگوییم که با جمع‌آوری داده‌ها و اطلاعات، دانشی کسب نکرده‌ایم؛ فقط توهم دانایی و دانش خواهیم داشت.

بی‌نظمی دیجیتال | آشفتگی پنهانی که ذهن ما را خسته می‌کند

ما دیگر در دنیای دیجیتال «زندگی نمی‌کنیم»، بلکه در آن غرق شده‌ایم. هر روز چشم باز می‌کنیم و با سیلی از اعلان‌ها، پیام‌ها، فایل‌ها، لینک‌ها و نوتیفیکیشن‌ها روبه‌رو می‌شویم که از همه طرف فریاد می‌زنند: من را باز کن، من را بخوان، من را ذخیره کن! و ما، بی‌آنکه متوجه شویم، از صبح تا شب در حال شنا کردن در دریایی از داده‌ها هستیم، بدون نقشه، بدون قطب‌نما، بدون ساحل.

تصویرِ بی‌روح | تأملی بر عکس واقعی و تصویر هوش مصنوعی

در نگاه اول، شاید تفاوت میان عکسی که با دوربین گوشی قدیمی گرفته شده با تصویری که توسط هوش مصنوعی ساخته شده، در وضوح، دقت و زیبایی باشد. اما واقعیت این است که فاصله‌ی این دو، فقط «فناورانه» نیست — بلکه فلسفی، احساسی و وجودی است.
یکی حاصلِ تجربه است و دیگری محصول محاسبه. یکی از دل می‌آید، دیگری از داده و پرامپت.

اینجا نور بهتر است | ضرورت تفکر سیستمی

حکایتی قدیمی از ملا نصرالدین هست که تقریباً همه شنیده‌ایم:
روزی او زیر تیر چراغ برق، در کوچه‌ای، با اضطراب دنبال چیزی می‌گشت. همسایه‌ای از راه رسید و پرسید:
«ملا، دنبال چه می‌گردی؟»
گفت: «کلیدهایم را گم کرده‌ام.»
همسایه که دلش سوخته بود، خم شد و با او به جست‌وجو پرداخت. پس از مدتی گفت:
«مطمئنی کلیدهایت را همین‌جا گم کرده‌ای؟»

عطش هوش مصنوعی

این روزها کمتر کسی را می‌بینی که از هوش مصنوعی حرف نزند. همه دنبال ابزارهای جدیدند، هر روز اسم یک سایت تازه می‌آید، هر هفته یک اپلیکیشن یا “جدید” معرفی می‌شود و ما هم با ذوق، عضو ده‌ها کانال و صفحه و یوتیوب و گروه می‌شویم تا از قافله جا نمانیم. هر آموزشی را ذخیره می‌کنیم، هر ویدئویی را تا نصفه می‌بینیم و به خودمان می‌گوییم: «یه روزی می‌شینم همه‌شونو یاد می‌گیرم». اما آن روز معمولاً هیچ‌وقت نمی‌رسد.

اگر من مسئول انتخاب واحد بودم | تجربه ذهنی

«تجربه ذهنی» یعنی اینکه خودمان را در یک موقعیت فرضی قرار بدهیم و ببینیم چه تصمیمی می‌گرفتیم. این کار شبیه یک بازی فکری است، اما در واقع به ما کمک می‌کند زوایای پنهان زندگی و یادگیری را کشف کنیم. [برای مطالعه بیشتر تجربه های ذهنی را مطالعه کنید] 

یادداشت‌های مسعود شکری