دستش را روی شانهام میگذارد و میگوید:
«هر کاری میکنی، فقط ادامه بده…»
صدایش آرام اما محکم است، مثل کسی که طوفانهای زیادی را پشت سر گذاشته و هنوز ایستاده.
نگاهش را به صورتم میدوزد، انگار که میخواهد مطمئن شود این جمله در عمق جانم نفوذ کرده.
هوای اطرافمان بوی امید میدهد، بوی مسیری که هنوز تمام نشده.
به دستهایش نگاه میکنم، به چشمانش، و بعد به راهی که پیش رو دارم.
نفس عمیقی میکشم، گام برمیدارم.
شاید خسته باشم، شاید تردیدها در گوشهای از ذهنم زمزمه کنند،
اما صدای او هنوز در گوشم زنده است:
«فقط ادامه بده…»
پینوشت: جمله اول از یکی از دانشجویانم بود که بسیار اهل ادب و فضیلت است، آن را به عاریه گرفتم و ادامه آن را نوشتم.
دیدگاهها
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است.