یادداشت‌های مسعود شکری

سلام خوش آمدید

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است

دعای مستجاب فرعون

نیل با آن عظمت خشکیده بود. گویی عذاب نازل شده است. بی آبی و قحطی مصر را بیچاره کرده بود تا جایی که کودکان از تشنگی جان به لب شده بودند. بزرگان، یاران و لشکریان فرعون گرد هم آمدند و تصمیم گرفتند که این موضوع مهم را به فرعون بگویند و از او که خداوندگارشان بود، درخواست کمک کنند.

  • ۰ نظر
  • ۱۲ مرداد ۰۴ ، ۱۳:۲۰
یحیی | داستان کوتاه

«1»

«جرعه‌­ای آب از چشمه خورد و به صورتش زد. پسرش را صدا زد. جوابی نشنید. دوباره صدا زد. باز هم خبری نبود. دوان دوان به سمت تپه حرکت کرد. تپه کوچکی که در بالای آن یک درخت سیب بود و با گل­های رنگانگ پوشیده شده بود. پسرش را صدا می­‌زد و می‌­دوید. در راه چند باری زمین خورد و بلند شد تا بالاخره به بالای تپه و زیر درخت سیب رسید. چشم انداخت و دید پسرش خوابیده و یک سیب در دست دارد. عطر سیب، آن دشت را فرا گرفته بود. غم و غصه‌­اش به شادی تبدیل شد و لبخندی به گوشه لبش نقش بست. ولی وقتی به پای درخت رسید، گویی پسرش غیب شده باشد. هر چه این طرف و آن طرف را گشت اثری از او نبود. هر چه صدا زد فایده‌­ای نداشت....»

اردوی جهادی زورکی | داستان کوتاه

هفته امتحانات بود و به سختی می‌­گذشت. شب­ها تا دیروقت در کتابخانه دانشگاه با سعید مشغول مطالعه بودیم و وقتی به خوابگاه می­‌آمدیم، درس را مرور می­‌کردیم. تازه اول صبح برای بقیه هم توضیح می‌­دادیم تا با خلاصه فشرده شده ما به امتحان بروند. خلاصه انرژی زیادی این روزها از ما گرفت و روز امتحان آخر فرارسید. در راه رسیدن به سالن برگزاری امتحان، من و سعید پوستری روی تابلوی اعلانات دیدیم و گذشتیم: ثبت ­نام اردوی جهادی!

  • ۰ نظر
  • ۲۹ فروردين ۰۴ ، ۱۰:۰۰
شرم از درخواست نیاز | داستان کوتاه

چشم باز کردم و از خواب بیدار شدم. نگهبانِ زندان اندکی غذا برایم گذاشته بود. با اینکه خیلی گرسنه بودم ولی تمایلی به غذا نداشتم. دلم گرفته بود. غل و زنجیر اذیتم می کرد. این روزها زندان و قید و بند خیلی بر من سخت می گذشت. البته که قبلا هم در راه مبارزه با ظلم و جور طاغوت به زندان افتاده بودم و آزاد شده بودم. ولی این بار به ستوه آمده بودم.

  • ۰ نظر
  • ۲۲ شهریور ۰۳ ، ۱۲:۱۴
نگینی که نصف شد

صبح زود به حجره‌اش رفت. آب و جارویی کرد و وسایل را مرتب کرد و مشغول کار شد. چیزی نگذشته بود که فرستاده‌ای از سمت درباره در حجره را زد و وارد شد. به یونس گفت که یکی از مقامات بالا نگینی داده که خیلی باارزش است و می‌خواهد برای همسرش انگشتری بسیار زیبا بسازی. نگین را به دست یونس داد. یونس نگاهی ظریف به آن انداخت. تاکنون شبیهش را ندیده بود. خیلی قیمتی بود. فرستاده به یونس گفت: 

یادداشت‌های مسعود شکری